نامه های مامان

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دیروز ساعت ۱۱ شب بسته قرص اچ دی را گم کردم ..وتا ساعت ۱۲ونیم بالاخره پیدایش کردم ...شیطون شده بود این قرصه ..
30 بهمن 1392

باراول در بیمارستان مهرگان

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است روز یکشنبه ساعت ۳ونیم هفتم پدرجاری بزرگ بود...منم مرخصی گرفتم و صبح منو همسرکه خانوادشو برای رفتن به شمال وبیمارستان پیچونده بود راهی شدیم ...ساعت ۱۱ ونیم بیمارستان خصوصی مهرگان  بودیم..خودنوشین نبود منو ماما معاینه کرد ..خداروشکر کیست یا موردی برای ادامه درمان نبود برام سوپرفکت نوشت که بعد ازخوردن آخرین اچ دی درروز۵شنبه آمپول هارو ازروجمعه به صورت زیر جلدی در بازو به خواست خدا تزریق خواهم کرد ..میدونم میای ...دلم روشنه ..دلم به کرم و بخشش خداوند روشنه ...دلی که بهم میگه سال آینده این موقع به خواست خدا تو بغلمونی ...توکل به خدا  ...قرارشد وقتی آمپول ها به دوره منس رسید به مرکز زنگ بزنم وبرا...
29 بهمن 1392

برایم تصمیم بگیر!

عمه بزرگم فوت شدن ...شوهرعمم سالهاست فوت شدن...عمم باوجود چهارپسروسه دختری که داشت  تنها بود...روزی که حالش تو خونه بد شده بود دورروز بود تو خونه بیهوش بود وروزسوم دختر عمه م * که رفته بود خونه ش و دیده بود درو باز نمیکنه رفته بود کسی وراورده بود وبرده بودنش بیمارستان..بی انصاف ها بچه هاش حتی تو این مدت یه زنگ به مادرشون نزده بودن ..ومن الان دنبال چی هستم ؟ممکن است فرزندان من عالی باشند و مثل بچه های عمم نشن ولی چیزی که بهش فک میکنم اینه که هیچ چیز ..همسر..پدر ومادر..بچه ها به در آدم نمیخوردند جزخدا...روزی که همه تنهات میذارن ..وچقدر بد هستش که نخوای به خواسته های خداوندی که تنها اونه که برات میمونه تن در بدی...هی گیر بدی که خدایا چرا؟هی نذر...
25 بهمن 1392

[عنوان ندارد]

برای اعتراف به کلیسا می روم   رو در روی علف های روییده بر دیواره کهنه می ایستم   و همه گناهان خود را یک جا اعتراف می کنم بخشیده خواهم شد به یقین علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند. ...
24 بهمن 1392

خدایا!!!گاهی معجزه چه دست یافتنی میشود!

  تبریک !!! برای ورود فرشته کوچولوی   مهی عزیزم  به سرزمین وجودش   (وبلاگ درحسرت مادرشدن) خدای مهربانم ازت متشکریم پ.نوشت: ازموقعی که مهی جون اسم وبلاگش رواز "حسرت مادرشدن" به" عزیزکم داره میاد "تغییرداد مدتی نگذشت  و مامان شد..منم هم میخوام پالس + بفرستم. از این به بعد دیگه مامان چشم به راه نیستم .....چون اگه باشم ..تا آخرچشم به راه میمونم ...واسه همین .. ایها الناس اسم من ازامروز مامان زینب میباشد ....نه مامان چشم به راه ...
23 بهمن 1392

[عنوان ندارد]

حرارت بخار فنجان  چای وقتی سردته! عمه نسا روز ۲۲ بهمن فوت شد..خدارحمتش کنه ...فقط ابجی م * که تهران حاجی دعوت بودن رفت و تسلیت گفت..ماخبرنداشتیم + پدر دکترمون هم شاهپور امروز فوت شد و رفتیم شمال دفنش کردیم ...چه جای زیبایی بودقبرستان بابل ...درختای نارنج که میوه هاش عین توپ های نارنجی روی چمن های سبز که چون زمستون بود زیاد سبز نبودن افتاده بودن خیلی آرامش بخش کرده بودن اونجا رو ..به همسرگفتم دوست دارم زیر این درختای نارنج زیبا دفن بشم +نمیدونم دکتر اس* مارو یکشنبه میخواد که بریم شمال یانه چون ۷ پدرشه ....خدارحمتش کنه ..ولی نمی دونم حالا که ما میخوایم بریم شمال باید این اتفاق بیفته .. ...
23 بهمن 1392

[عنوان ندارد]

    میترسم ازبعضی آدمها ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ که ﺍﻣﺮﻭﺯﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد، ﻓﺮﺩﺍﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ که ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻨﺪ، ﻓﺮﺩﺍﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗ می ﮐﻨﻨﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽکه اﻣﺮﻭﺯﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﻪﻋﺮﺵ می ﺑﺮﻧﺪت، ﻓﺮﺩﺍﺳﺨﺖ ﺑﺮﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ! این است رسم روزگار... + آرامش را بشنو... ...
23 بهمن 1392